تبليغاتX
ققنوس انتظار
ققنوس انتظار

باطل می تواند فتح کند , تسخیر کند , بکشد ; اما نمی تواند پیروز شود !؟ دکتر علی شریعتی

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 11:42 توسط |

شهید حاج محسن دین شعاری، معاون گردان تخریب لشکر ۲۷ محمدرسول الله (ص) است. شاید به جرات به توان گفت که تمامی رزمندگان لشکر حاج محسن را با آن ریش بلندش می‌شناختند.
 فارس: برادر شهید حاج محسن دین شعاری معاون گردان تخریب لشگر ۲۷ محمد رسول الله (ص) تعریف می‌کند:

چند هفته قبل از شهادت حاج محسن با هم به مزار پدر و مادرمان که قبلاً مرحوم شده بودند رفته بودیم.

 شهید محسن دین شعاری- معاون گردان تخریب لشگر ۲۷ محمد رسول الله (ص)

حاج محسن حال و هوای دیگری داشت گفت: با هم بر سر مزار شهدا نیز برویم وقتی وارد قطعه شهدا شدیم حاجی انگار دنبال چیزی می‌گشت علت سرگردانی‌اش را پرسیدم؟ گفت: می‌خواهم مزار شهید حاج علیرضا نوری را پیدا کنم. حاج علیرضا نوری قائم‌مقام شهید لشگر ۲۷ بود که در عملیات کربلای ۵ و منطقه شلمچه به شهادت رسیده بود.

پس از کمی جستجو مزار شهید نوری را پیدا کردیم که در کنار او یک قبر خالی بود. حاج محسن با دیدن آن آرام نشست دستش را بر روی قبر خالی گذاشت و گفت: من را این‌جا دفن کنید.

با تعجب گفتم: داری چی می‌گی؟

اما محسن آرام گفت: این‌جا قبر من است.

 
شهید حاج محسن دین شعاری- معاون گردان تخریب لشگر ۲۷ محمد رسول الله (ص)

جالب این بود که بعد از شهادتش با این‌که ما در دفن او سهمی نداشتیم اما نمی‌دانم برنامه‌ها چطور ردیف شده بود که بچه‌های تخریب هماهنگ کردند و محسن را در‌‌ همان جایی که پیش‌بینی کرده بود به خاک سپردند. یعنی به تعبیری محسن خانه آخرت خود را پیدا کرده بود.

 

اتفاقاً اگر گذرتان به بهشت زهرا (س) افتاد خانه حاج محسن در قطعه ۲۹ نزدیک شهید سید مرتضی آوینی است.
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 11:34 توسط |

فارس: در گرماگرم نبرد «خیبر» در جزیره مجنون، کار برای بچه‌های لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) گره می‌خورد و با خستگی و کمبود نیرو مواجه می‌شوند. حاج همت با موتورش به محل استقرار نیروهای لشکر 41 ثارالله می‌رود تا از حاج‌قاسم سلیمانی مدد بگیرد. حاج قاسم به شهید میرافضلی می‌گوید که یک گروهان از نیروهایش را ببرد سمت چپ جزیره مجنون جنوبی که حاج همت و بچه‌هایش مستقر بودند و به اصطلاح خط را تحویل بگیرد تا بچه‌های لشکر 27 خودشان را بازسازی کنند.

قرار بود «مهدی شفازند» از فرماندهان لشکر ثارالله ترک موتور حاج همت بنشیند و سید حمید هم با موتور دیگری پشت سر آنها برود اما تقدیر چنین رقم می‌خورد که شهید میرافضلی هم‌رکاب حاج همت حرکت کند و شفازند پشت سر آنها با موتوری دیگر براند.

مهدی شفازند که شاهد نحوه به شهادت رسیدن شهید همت و شهید میرافضلی است، این گونه روایت می‌کند: سوار بر موتورهایمان، راه افتادیم. موتور حاج همت و میرافضلی که ترک حاج همت نشسته بود، از جلو می‌رفت و من هم پشت سرشان. فاصله‌مان چند متری بیشتر نبود. سنگر، پایین جاده بود و برای رفتن روی پد وسط، باید از پایین پد می‌رفتیم روی جاده. همین کار، باعث می‌شد دور و شتاب موتور کم بشود. البته این، کار هر روزمان بود. عراقی‌ها روی آن نقطه دید کامل داشتند. درست به موازات نقطه مرکزی پد، تانکی را مستقر کرده بودند و هر وقت ماشین یا موتوری پایین و بالا می‌شد و نور آفتاب به شیشه‌شان می‌خورد، تیر مستقیم‌اش را شلیک می‌کرد. ما موتورها را با گل‌مالی بدنه‌شان استتار کرده بودیم. با این حال عراقی‌ها باز ما را می‌دیدند. چراکه فاصله خیلی نزدیک بود.

موتور حاج همت کشید بالا تا برود روی پد. من هم پشت سرشان رفتم. حسی به من می‌گفت الآن گلوله شلیک می‌شود. رو به حاج همت گفتم «حاجی! این جا را پُرگازتر برو!» در یک آن، گلوله شلیک شد. دودی غلیظ آمد بین من و موتور حاج همت قرار گرفت.

صدای گلوله و انفجارش موجی را به طرفم آورد که باعث شد تا چند لحظه گیج و مبهوت بمانم. طوری که نفهمم اصلاً چه اتفاقی افتاده. گاز موتور را دوباره گرفتم و رسیدم روی پد وسط. از بین دود باروت آمدم بیرون. راه خودم را رفتم. انگار یادم رفته بود چه اتفاقی افتاده و با چه کسانی همسفر بوده‌ام. در یک لحظه، موتوری را دیدم که سمت چپ جاده افتاده بود. دو جنازه هم روی زمین افتاده بودند. به خودم گفتم «این‌ها کی شهید شده‌اند که من از صبح تا حالا آنها را ندیده‌ام؟»

به کلّی فراموش‌کار شده بودم. آرام از موتور پیاده شدم و آن را گذاشتم روی جک. رفتم به طرفشان. اولین نفر را که برگرداندم، دیدم تمام بدنش سالم است. فقط صورت ندارد. موج صورتش را بُرده بود. اصلاً شناخته نمی‌شد. در یک آن، همه چیز یادم آمد! عرق سردی روی پیشانی‌ام نشست. دویدم و رفتم سراغ دومی که او هم به رو افتاده بود. نمی‌توانستم باور کنم که او سید حمید است. از لباس ساده‌اش او را شناختم. یاد چهره‌شان افتادم. دیدم همت و سیدحمید، هر دو یک نقطه مشترک دارند و آن‌هم چشم‌های زیبایشان است. خدا همیشه گفته هر کی را دوست داشته باشد، بهترین چیزش را می‌گیرد و چه چیزی بهتر از چشم‌های آنها؟

بر اثر شلیک گلوله مستقیم تانک، حاج همت که نفر جلوی موتور بود سر و دستش رفته بود و شهید میرافضلی هم پیشانی و پهلویش. چشم راست سید حمید ترکش خورده بود و چشم چپش در زخم فرو خفته بود. انگشترش بر دست راست بود و هنگام شهادت یک پولیور قهوه‌ای بر تن داشت.



نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 21:16 توسط |


روز جمعه گذشته، شبکه خبری «العربیه» وابسته به رژیم عربستان سعودی، همزمان با برگزاری انتخابات در کشورمان، خبری منتشر کرد با نام سفر حاج «قاسم سلیمانی»، فرمانده سپاه قدس جمهوری اسلامی ایران، به بیروت، پایتخت لبنان تا با مقامات ارشد حزب الله دیدار و گفت‌وگو کند.به گزارش «صفحه عربی تابناک»، العربیه افزود: در حالی که موضوع و محور اصلی این گفت‌وگوها مشخص و اعلام نشده، برخی منابع آگاه، هدف از این سفر را انجام برخی هماهنگی‌ها میان سپاه قدس با حزب‌الله لبنان برای در پیش گرفتن موضعی واحد و هماهنگ در صورت وقوع هر گونه جنگ احتمالی در منطقه، اعلام کردند.شبکه خبری العربیه با انتشار خبر سفر حاج «قاسم سلیمانی» به بیروت، جنگ روانی و رسانه‌ای جدیدی علیه جمهوری اسلامی ایران به راه انداخت. تحلیلگران بر این باورند که مقامات سعودی از نام حاج قاسم هم می‌ترسند و درصدند این ترس و نگرانی خود را به دیگران هم منتقل کنند و در این زمینه به سمت شایعه سازی و دروغ پردازی می‌روند.در این جنگ روانی، العربیه تلاش کرد نارضایتی برخی گروه‌های لبنانی نزدیک به سعودی و مخالف حزب‌الله، از سفر این مقام ارشد سپاه پاسداران را بزرگ نشان دهد، ولی با کمی تأمل، می‌توان به اهداف این اقدام پلید پی برد.افزایش فشارهای بین‌المللی علیه جمهوری اسلامی ایران و دست داشتن کشورمان در مسائل داخلی سوریه را می‌توان هدف نخست این جنگ روانی از سوی رسانه‌های سعودی علیه ایران دانست. هدف دیگر از این کار، تحت‌الشعاع قرار دادن انتخابات با شکوه کشورمان که تعجب همه افکار عمومی جهان را برانگیخت.گفتنی است، این تلاش سعودی برای تحت الشعاع قرار دادن انتخابات روز گذشته کشورمان در حالی صورت می‌گیرد که بر پایه گزارش‌های سازمان‌های گوناگون بین‌المللی، عربستان یکی از کشورمان جهان است که در تاریخ خود، کمترین انتخابات را به خود دیده است.اما پس از این همه جوسازی و جنجال رسانه‌‌ای عربستان سعودی علیه جمهوری اسلامی ایران، مشخص شد که اصلا این خبر از پایه دروغ بوده و حاج «قاسم سلیمانی» سفری به بیروت نداشته است.با مشخص شدن دروغ بودن این خبر، اهداف پلید و پشت پرده رسانه‌های سعودی برای تحت‌الشعاع قرار دادن انتخابات باشکوه کشورمان نمایان‌تر شد.


نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 14:32 توسط |

مشرق: سيد مسعود شجاعي طباطبايي از هنرمندان برجسته جبهه فرهنگي انقلاب اسلامي كه سابقه حضور در عمليات‌هاي متعدد دفاع مقدس را دارد، با انتشار دل‌نوشته جديدي در وبلاگش مربوط به عمليات كربلاي يك و دو تصوير از دو نوجوان شهيد، يادآوري كرد كه عهد امروز با شهدا و ولايت به حضور آگاهانه در انتخابات مجلس نهم وابسته است. در اين دل‎نوشته آمده است:

دو عکس بالا را خیلی دوست دارم، دو عکس از دو نوجوان رزمنده همچون دو شمس در یک آسمان آبی، در حالی‎که عکس امام بر سینه‎شان می درخشد. عکس اول را محمود بدرفر در هنگام غروب آفتاب در شهر مهران گرفت، رزمنده آسمان سیمایی که نور لبخندش با افق تلاقی می کند. و اما در عکس دوم نیز همان حکایت جاری است، عاشق امام در لحظه شهادت، در حالی‎که عکس مرادش را بر سینه دارد، لبانش باز شده است، انگار صدف عشق را گشوده و مروارید شهد شهادت را جلوه گر می کند.




احساس می کنم در آستانه پروازی، اگر آسمان دنیا بهشت است، آسمان بهشت کجاست که تو همچون پرنده ای کوچک در دل آن به پرواز در آمدی؟، اکنون فرشتگان به تماشای تو آمده اند و مبهوت از تجلی این همه عشق دوباره به سجده در افتاده اند تا آسمان ها و زمین، از کران تا کران باز هم به تسخیر کامل انسان در آید.

چشمانت باز است، انگار زمزمه می کردی، زمزمه های آسمانی: «فان تکن الابدان للموت انشات فقتل امر بالسیف فی فضل الله» «اگر تمامی بدن‎ها و جان‌ها را مرگ خواهد ربود پس چه بهتر و والاتر که انسان زیر شمشیرها کشته شود برای رضای خدا و راه خدا»، دلم از حزن نگاه آسمانیت غرق در ماتم می شود، و اشک‎هایم در تلاقی با آن و درخشش خون تو طنین انداز می گردد. طیران فرشتگان را در سیمای تو می جویم، دلم می خواست می توانستم مثل تو پرواز کنم، اما بال‎هایم شکسته بود، می خواستم هم قدمت شوم، اما گام‌هایم قدرت راه رفتن نداشت، می خواستم بگویم من هم می خواهم با تو بیایم، ولی صدایم در نمی آمد، اسیر بودم، غرق در گناه بودم و تنها با اشک‎های چشمانم امید را از چشمان زیبای تو می جستم.

اینان همه وجودشان را به امام بخشیده بودند. چه سرانجام خوشی، ترک کردن دنیای فانی و رها شدن در کهکشان ستاره های عاشق به خدا و رسیدن به معراجی که ما از قافله بازماندگان، تنها می توانیم حسرت آن را بخوریم، حال تنها می توانیم این عکس ها را بارها و بارها ببینیم... وقتی عشق حسین عليه السلام در جانت ریشه کرد،‌ دیگر قدرت ماندن نداری، در قافله حسین عليه السلام کسی قصد ماندن ندارد همه بار سفر بسته‌اند، پس چرا ما جا مانده ایم؟

عملیات کربلای یک تمام شد، نگاهی به محمود انداختم، چقدر در جستجوی یار باید به انتظار بنشینیم، باز هم در قافله عشق جایی برای ما نبود،‌ باز قافله سالار ما را در کاروان خویش نپذیرفته بود. آرام می گرییم و بازهم منتظر می مانیم...

طبق معمول با من تماس گرفت. محمود بدرفر بود، گفت حاضری، از صدایش فهمیدم عملیاتی در کار است، تازه از منطقه آمده بودم، اما دل تو دلم نبود، می ترسیدم عملیاتی صورت بگیرد و من نباشم، داشتم بال بال می زدم، از خوشحالی اشک در چشمانم جاری شد و با بغضی فروخورده گفتم: جانم فدای امام، آماده ام، قرار شد صبح زود بعد از نماز راهی شویم، طبق معمول سراغ مادر و پدرم رفتم و دست‎شان را بوسیدم، گفتم دارم به زیارت می روم، نباید کسی از عملیات باخبر می شد، حتی پدر و مادر، معمولا هم زمان عملیات را به شهید آوینی در روایت فتح یا بچه های ساختمان امام صادق (ع) می گفتند، بچه های فیلمبردار، عکاس و صدابردار آماده و راهی منطقه می شدند.

به قلاجه رسیدیم، با بچه های لشگر حضرت رسول صلي الله عليه و آله مثل همیشه همراه می شدیم، قلاجه، جایی که باید مستقر می شدیم تا موقع عملیات فرا برسد، چادرمان را در کنار ستاد زدیم تا از اوضاع و احوال بیشتر با خبر باشیم، شهید ابوالقاسم بوذری -فیلم‎بردار- در چادر ما بود (برای آخرین بار در کنار او بودم)، بچه ها زیر سنگ‌ها کلی عقرب پیدا کرده بودند، یکی از بچه ها می خواست دور یکی از عقرب ها آتش روشن کند، ابوالقاسم مانع شد و وادارش کرد عقرب رو ببرد و به جایی دور بیندازد، می گفت گناه داره، رفتارش کاملا عوض شده بود، به قول بچه ها نور بالا می زد، نیمه های شب از گریه های او سر نماز شب بیدار می شدیم و از خودمان خجالت می کشیدیم که چرا این‌قدر غافلیم، بعد یکی یکی از چادر بیرون می زدیم برای وضو، صدای مناجات با خدا از هر گوشه ای در دل نیمه شب بلند بود، شهید رمضان داوودی چقدر زیبا در وصیت نامه اش توصیف می کند این لحظه ها را: "بیا برویم، برویم پروانه شویم و پرواز کنیم، یک لحظه از این هیاهو، از این همه غوغا بر کنار شده، عشقی در سر و شوری در دل ،پرواز کنیم، بیایید برویم آخر ما هم روزی پروانه بودیم، انیس شب های تارمان، فرشتگان بودند و شمع مجلس ما را مهر و ماه می افروختند... اکنون من سودازده، بال پر آراسته و می‎خواهم که از این جا تا بهشت برین -تا خانه‌ي نازنین پیامبر صلي الله عليه و آله، امام حسین عليه السلام و امام زمان عجل الله تعالي فرجه پرواز کنم. شما هم بال و پر بیارایید و با من همراه شوید..."  

از غروب دوشنبه ۹ تیر ۱۳۶۵ که رزمندگان به سوى دشمن حرکت کردند، تیربارهاى دشمن در میان ناباورى به‌شدت کار مى کردند و منورها نیز آسمان منطقه را روشن کرده بود، اما ساعتى بعد مشخص شد این اقدام دشمن نه از روى هوشیارى و آگاهى از عملیات، بلکه تنها به دلیل یک حساسیت کاذب بوده است. پس از آن، عملیات در ساعت ۲۲ و 30 دقیقه با رمز "یا ابوالفضل العباس ادرکنى" در حین غافل‎گیرى دشمن آغاز شد. حمله موفق یگان‎ها و پیش‏روى آنها موجب شد صبح عملیات علاوه بر هدف‏هاى مرحله اول حدود یک سوم از منطقه مرحله دوم نیز تصرف شود. صبح عملیات، نیروهاى لشگر ۲۷ محمد رسول الله صلي الله عليه و آله با نیروهاى احتیاط عراقى در محور امامزاده سید حسن درگیر شدند و دفع‏شان کردند.

با روشن شدن هوا، عملیات با سرعت بسیارى ادامه یافت، زیرا فرماندهان یگان‎ها با مشاهده وضعیت دشمن درصدد برآمدند پیش از آنکه دشمن خود را بازیابد، کار را یک‎سره کنند. این تدبیر و اقدام به‎موقع موجب شد تا پایان روز اول، بسیارى از هدف‌هاى مرحله دوم تصرف شود.

در شب دوم عملیات، باقیمانده هدف‎هاى مرحله دوم تصرف شد و قبل از پایان یافتن شب، رزمندگان بر قسمتى از زمین مرحله سوم نیز مسلط شدند. افزون بر این، رزمندگان که در شب گذشته تا پشت دیوارهاى شهر مهران پیش رفته بودند، از دو محور شهر را دور زده و به سوى روستاى فرخ آباد و روستاى رستم آباد پیش‌روى کرده و با پاک‎سازى و تصرف آنها، در غرب مهران ضمن الحاق، به احداث خاک‌ریز پرداختند. این اقدام موجب شد بدون درگیرى، شهر مهران محاصره شود. پس از آن رزمندگان اسلام حوالى ظهر از چند محور وارد شهر شدند، در حالى‎که دشمن قبل از آن شهر را تقریباً خالى کرده بود. سرانجام تا غروب آفتاب شهر به طور کامل پاک‎سازى شد.

نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 22:4 توسط |

پیرزن پس از اینکه از حرف های دخترش قانع نشد، برگشت از من که لباس نظامی به تن داشتم سؤال کرد و گفت: واقعا ایشان آقای خامنه‌ای هستند؟ من هم گفتم بله.

به گزارش خبرگزاری فارس، تاکنون بارها پیش آمده که افراد متعددی در مقاطع مختلف به بیان مصادیقی از زندگی ساده و بدون آلایش رهبر معظم انقلاب پرداخته و نکات و بعضا خاطراتی را بیان کرده‌اند.

اما آنچه در زیر می خوانید بخشی از خاطرات امیر خلبان تورج دهقانی زنگنه فرمانده آشیانه جمهوری اسلامی ایران است که برای اولین بار با موضوع سفرهای رهبر انقلاب با هواپیما به مناطق مختلف کشور در خبرگزاری فارس منتشر می‌شود.

امیر دهقانی زنگنه به واسطه مسئولیتی که در آشیانه جمهوری اسلامی ایران دارد یکی از کسانی است که در بسیاری از سفرهای مقام معظم رهبری ایشان را همراهی می‌کند.

* سفر به کردستان با هواپیمای عادی

معمولا  حضرت آقا با تهیه بلیت با هواپیمای عادی سفر می‌کنند.

برای نمونه در سفر ایشان به استان کردستان، رهبر معظم انقلاب همچون گذشته با پرواز عادی به همراه دیگر مسافران به این استان سفر کردند.

* تلاوت اذان در گوش یک نوزاد در پرواز تهران-مشهد

در یکی از سفرهای معظم‌له به مشهد مقدس بود که آقا از تیم همراهشان خواستند ممانعتی برای کسانی که می خواهند ایشان را ببینند، ایجاد نشود.

اشتیاق مسافران برای دیدار باعث شد تا حضرت آقا تا پایان سفر حتی فرصت برای نوشیدن یک استکان چای هم نداشته باشند.

در همین پرواز بود که یک زوج جوان فرزندشان را که تازه متولد شده بود خدمت آقا آورده و ایشان نیز در گوش کودک اذان گفتند. چند نفر لبنانی هم در این پرواز حضور داشتند که توانستند با آقا دیدار و گفت‌وگو کنند.

در یکی دیگر از سفرها خانمی حدود 40ساله به همراه مادر 70 ساله‌اش به فاصله دو سه ردیف صندلی با آقا نشسته بودند.

با شروع پرواز، دختر آن خانم به او گفت که چند ردیف جلوتر از ما، آقای خامنه ای نشسته اند.

مادر که باورش نشده بود، گفت آقا که با هواپیمای معمولی سفر نمی‌کنند و پس از اینکه از حرف های دخترش قانع نشد، برگشت از من که لباس نظامی به تن داشتم سؤال کرد و گفت: واقعا ایشان آقای خامنه‌ای هستند؟ من هم گفتم بله.

باز پرسید: آن خانمی که پشت سر ایشان نشسته، همسرشان است؟ مجددا گفتم بله.

بعد اجازه خواست تا برود و با همسر آقا چند کلمه‌ای صحبت کند. می‌گفت می‌خواهم کمی با ایشان در مورد مشکلات پیری و بیماری که دارم درد دل کنم.

* ماجرای یک بسته میوه اضافی برای آقا

در یک سفر دیگر قرار شد حضرت آقا با پرواز ایران‌ایر بروند. مسئولان پرواز بعد از اینکه متوجه حضور رهبر انقلاب در این هواپیما شدند، علاوه بر خوردنی‌های معمول، که برای پذیرایی مسافران در نظر گرفته شده بود، یک بسته میوه اضافه هم برای ایشان آوردند.

آقا با دیدن این بسته میوه ناراحت شده و به یکی از همراهان خود اعتراض کردند که این بسته میوه را بردارند و ببرند.

در واقع ایشان اصلا اجازه نمی‌دهند که برای سفرهایشان تدارک خاصی دیده شود و معمولا در پروازها تنها با یک استکان چای (از همانی که به مسافران داده می‌شود) و یک کیک کوچک که از فروشگاه‌های بیرون تهیه شده از ایشان پذیرایی می‌شود و اجازه نمی‌دهند چیز دیگری به اینها اضافه شود.

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 14:10 توسط |

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 14:5 توسط |

یاد وخاطره ای در سوگ سردارسوداگر فرزند دزفول سال 1380بود به اتفاق حمید دوستم برای برگزاری یادواره شهدا دردزفول حرکت کردیم رفتیم به تهران ولشکر 27 محمد رسول الله سردار را از طریق برادر خانمش که از خانواده شهدای دزفول هستند می شناختیم رسیدیم وخودمان را معرفی کردیم دم در کارت ومدارک دادیم ووارد شدیم در بین راه دیوارهای راهرو را که نگاه می کردیم تصاویر مقام معظم رهبری با شهدای لشکر 27 محمد رسوالله بود تصاویر معروف ترین شهدا برایم جالب بود چه کسانی در این لشکر بودند بعد از کمی انتظار دراتاق انتظار وارد شدیم سردار بعد از سلام گفت از کجا آمده اید گفتم بسیجی هستیم از دزفول آمدیم با همان پا وجسم آسیب دیده بلند شد وبه طرف درآمد وبه گرمی با ما احوال پرسی کرد وشروع کردیم به حرف زدن یک غلط املایی در نامه بود سردار دوستانه به ما گفت چگونه نگارش کنیم وقتی با ایشان حرف می زدیم ارامش داشتیم بار اول بود می دیدیمش ولی اصلا استرس های معمول را نداشتیم جدای از همکاری مارا راهنمایی کردند ونکاتی را گفتند که دربرگزاری یادواره مد نظر داشته باشیم ما از دفتر ایشان بیرون آمدیم اما همچنان گرم آن ملاقات بودیم وندیدم ایشان را تا به مناسبت مراسم درگذشت نوجوانش در مسجد جامع دزفول وچقدر غمگین بود  هم رزم سردار درسپاه دزفول برایم تعریف می کرد سردار زمانی مسئول اطلاعات وعملیات بودند برج بلندی بود که به وسیله آن تحرکات دشمن را زیر نظرداشتند این برج مستقیم در تیر رس دشمن بود به مرور زمان چند پایه فلزی آن قطع شده بود می گفتند هرجوشکاری را می آوردیم از ترس بلندی و دشمن نمی توانست بالا برود و پایه هارا جوش کند سردار گفت خودم می روم وبا پای مصنوعی شروع کرد به بالا رفتن از برج درمقابل بهت وحیرت ما ودر آن ارتفاع بالا شروع به جوش کردن پایه ها نمود با سرازیر شدن تکه های آتش جوشکاری پای مصنوعی سردار آتش گرفت ودشمن شروع کرد به شلیک کردن اما ایشان پای مصنوعی را جدا کرد وبه پایین پرتاب کرد وکارجوش کاری  راتمام وبایک پا از برج فلزی پایین آمد.این ها ذخایر انقلاب بودند وهستند وانسانهای کم وکوچکی نبودند هم در اخلاق هم دررزم هم در شجاعتدزفول سوداگرها وسرداران زیادی چون او تقدیم این انقلاب کرد کسانی که سودای کربلا داشتند ومی رفتند تا انتقام سیلی زهرا بگیرند دزفول تا ابد به تو وهمرزمانت می بالد وامشب تودر بزم دوستان قدیمی وآسمانیت هستی ومادرسوگ فراقت مهدی معتمد

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 21:48 توسط |

گروهی به محضر پیامبر (ص) شرفیاب شدند و از یکی از مؤمنین بسیار تعریف و تمجید کردند و از عبادت‌ها و سجایای انسانی وی سخن‌ها گفتند. رسول اکرم فرمودند:

کیف عقل الرّجل؟

«عقل و خرد آن مرد چگونه است؟»

فقالوا: یا رسول الله! نخیرک عنه باجتهاده فی العبادة و اصناف‏ الخیر، و تسالنا عن عقله؟

گفتند: «یا رسول الله! ما از جد و جهد و کوشش‌های خستگی‏‌ناپذیر او در عبادت و انواع کارهای خیرش به حضورتان‏ گزارش می‏‌دهیم و شما از عقل او از ما می‏‌پرسید؟»

فقال (ص): إنّ الاحمق یصیب بحمقه اعظم من فجور الفاجر و إنّما یرتفع العباد غدا فی الدّرجات و لا ینالون الزّلفی من ربّهم علی قدر عقولهم‏.

رسول‌الله در پاسخ فرمود: «در حقیقت، آدم نابخرد و احمق، بر اثر حماقت و جهالتش، بیش از افراد فاجر و نابکار به اعمال ناشایست دست می‏‌زند و بی‏‌تردید، در فردای قیامت که انسان‌ها به مدارج و مقامات الهی دست می‏‌یابند، تقرب آن‌ها به‏ پروردگارشان به اندازه عقل‌های آنان است.

منبع: تحف العقول ص 53 حدیث 144
ومن این را به عین دیده وتجربه کردم

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 13:19 توسط |

پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله:اى على! چهار نفر زودتر كيفر شوند: مردى كه به او خوبى كنى و وى به جاى آن به تو بدى كند، مردى كه تو به او ستم نكرده‏اى ولى وى به تو ستم مى ‏كند، مردى كه با او در انجام امرى پيمان بسته‏اى و وفادار به آن هستى در حالى كه او در صدد خيانت به توست و مردى كه تو با او صله رحم كنى ولى او با تو قطع رابطه كند.

منبع: تحف العقول / ترجمه: صادق حسن زاده ص 19.

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 22:23 توسط |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت